سعدون
سعدون، شادی و سعدون، ، طرز فیلمنانه نویسی، چگونگی نوشتن فیلمنامه، فیلمنامه، sahdoon

پایان پیمان من و شادی،،،آخرین متن نوشته هایم درباره شادی

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 فروردین 1393| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 203
پایان پیمان ما
رسیدن به واقعیت های نامفهوم
شادی و سعدون
من سعدون و او شادی
آری همه چیزرو در مورد شادی پیداکردم.
بگذار بگویم،دلم پراز دردهای ناگفته ست
به یک همدردنیازدارم.
میگویم تاشایدخالی شوم...
همونطور که قبلا نوشته بودم،
خانواده و بستگان شادی،درموردپی گیری های من در طی چندسال اخیر،
به نتیجه هایی که ذکر می کنم،رسیدم:
که اسم شوهر شادی،مالمال است.
و باری دیگر بهم گفته بودند که اسم شوهرشادی، ناصر است.
که شادی و شوهرش به هولیر درعراق رفته اند.یک بار دیگر بهم گفتند که منزلشون،در کمربندی ابتدای شهرستان پیرانشهر قرار دارد.
که فرزندشان مادیار نام دارد.
اون واقعادوستم داشت،و همه افراد خانواده و بستگانش،ازمن خواهش می کردند،که سراغش نرم وبیخیال شادی شوم،تانکنه شادی هم دوباره به من دل بنده،و زندگیش ازهم بپاشه.
ولی آنان درمورد من اشتباه فکر میکردند،تصمیم من قوی تر از تاثیر حرف آنان بود.
...
...
...
آنها بهم گفتند که شوهر شادی یک منگور است،و منگور،یک قوم جنگجو هستند که به صورت دسته جمعی به افرادحمله می کنند،گروه آنها بیشتراز سه نفر را تشکیل می دهد.
آنها فکر میکردند که من ازاین حرفا و یا از منگور عا می ترسم،
ولی نمیدانستندکه سخت در اشتباه هستند.چون من ازان لحظه به بعد خودم را آماده کردم،
از نظر جنگ و... هرچی که دررابطه با موضوع رسیدن من به شادی باشد.
ورزشم را بیشتر کردم، طوری که خودم رابرای مرگ آماده کردم،چون درگیر شدن با اونها،برسر چنین موضوعی،یا رسیدن حتمی را دربرداشت،یا مرگ.
شروع کردن برای رسیدن به هدفم،به شمارش معکوس رسیده بود که ناگهان کاری برایم پیش آمد و مجبور شدم برم.
این کارویااتفاق ناگهانی، چنان باعث تغییرزندگیم شد که اصلا انتظارش را نداشتم.
در اون کارکه باافراددولتی بسیاری ملاقات کردم،توانستم همه اون چیزهایی را که میخواستم برایش بجنگم، به دست آوردم.
من همه چیزرودرمورد شادی و همسرش پیدا کردم.
همه چیزهایی که اونا بهم گفته بودن، دروغ بود.
من فهمیدم که :
همسر شادی،نه اسمش مالمال است و نه ناصر و نه از قوم منگور.آنها فقط میخواستند من رابااستفاده ازترس،متوقف کنند.ولی نفهمیدند که من غیرت مقابله کردن با ترس را دارم،
چون هدفم پشت آن ترس بود.
من نه تنها نترسیدم، بلکه وحشی تر هم شدم،این تنها عبارتی هست که میتوانم برای خودم بکارببرم،
و من تازه فهمیدم که قدرت عشق چقدر وحشتناک و چقدر خطرناک است.
..
من تونستم بفهمم که اسم شوهر شادی،علی است .
و نه تنهااسمش،بلکه حتی فامیلیش را بدست آوردم و تمام جزئیات دیگر.
وهمچنین فهمیدم،که منزل شادی،نه در هولیرعراق است و نه درکمربندی ورودی شهر.
بلکه دقیقا برعکس بود،منزل شادی درانتهای پیرانشهربود.
در کوچه ای به نام کارگر.
فهمیدم که فرزندشادی اسمش مادیاراست،وحتی عکسش راهم بدست آوردم.
چند نکته را خلاصه وار می گویم، که...
مراسم عروسی شادی و علی،در نوروز بود.نوروز سال ۱۳۸۹
فامیلی علی را نمی گویم ولی این را می گویم که علی تنها دو ماه از من بزرگتربود.
و مادیار هم درفروردین ۱۳۹۰ به دنیا آمده است.
پلاک و شماره تلفن منزلشان رامیدانم و آنرا هم نمی گویم،چون دیگر میخوام متوقف شوم.
من بخاطررسیدن به شادی،به کلی از انسانیت خارج شده بودم.
ولی حدیثی را درمورد جداکردن زن وشوهرازهم،را شنیدم که باعث شد،من دست نگه دارم،
خداراشکر می گویم که این کار و اتفاق در زندگیم رخ داد،و من را از عواقب وحشتناکش دور نگه داشت.
اصلا انتظارچنین پایانی را نداشتم.
ولی من تمام زندگیم،یعنی دوران رابطه من و شادی و بعد از آن را به فیلم نامه ای تبدیل کرده ام تا همه نظاره گر عشق من و شادی باشند.
تاهمه بدانند،که این حق ما نبودتا ازهم جداشویم.
چرا خانواده هایمان باعث شدند،من و شادی از هم جداشویم.
فقط بانوشتن این فیلمنامه خواستم عشقم را به دنیا ثابت کنم،که ماواقعا،همدیگررادوست داشتیم.
به هر حال،امیدوارم شادی رحمانی،همیشه زندگی خوبی داشته باشی.امیدوارم خوشبخت باشی،که اگرچه تو هم به من بد کردی،
ولی مشکلی نیست،اگه همه بهم بد کردند،بدی های تو هم روش،مگر چقدربدکردی،؟
درسته زندگیم ازهم پاشید و خودمم باانواع بیماری ها جنگیدم، ولی میبینی که هنوز نفس می کشم وخدا را شکر که توانستم از عشقمان بگویم.
شادی رحمانی، عشق من،همه کسم،همنفسم،زندگیت شاد و یادت گرامی باد.
دیگر تمام شد
واین پایان نوشته های من در مورد شادی بود.
به درود تا دیار یاران،ای مهربان.


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:

طرز نوشتن فیلمنامه، فیلمنامه نویسی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 3 مهر 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 563
به نام پروردگار هستی بخش
باتوجه به اینکه من بازیگر هستم (بازیگر تئاتر و سینما)و کار نویسندگی فیلمنامه را نیز درسال ۱۳۹۰یادگرفتم،لازم میدانم و آن را به عنوان وظیفه یک هنرمند و فعال فرهنگی می‌پسندم که آنچه را که میدانم برای آنان که به کار هنری علاقه دارند ارائه دهم.
همچنین من تا به اکنون یک فیلمنامه کوتاه برای جشنواره و یک فیلمنامه سریالی از اثرات کار نویسندگی من بوده است. سوال یا نظری داشتید می توانید آن را ابراز کرده تابه وظیفه ی پاسخ گویی ام عمل کنم لطفابرای خواندن طرز نویسندگی به ادامه مطلب بروید.

به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

درد دل من

ارسال در تاريخ یکشنبه 30 تیر 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 181

 

 

انگار یه واقعیتی در حال رخ دادن است.

توی این ترم تابستون با دو تا از دوست دخترهای سابق حرف زدم ، که،رعنا نامزد کرده و ماریا هم دیگه برای زندگی من مناسب نیست.

واقعیتی که ازش حرف زدم این نبود ، بلکه این حقیقتی است که بیشتر  لحظه ها جلوی چشامه، اون دختری است که در دانشگاه باهاش تویه یک کلاس میشینم. توی کلاس زبان فنی ، اون اسمش مستوره است.

خیلی دختر مؤدب و نجیبیه .یک دختر آروم و خوشگل و زیبا.با چهره ای متینانه که انگاری باطنش هم دقیقاً عین ظاهرشه.

نسبت به او احساس و علاقه پیدا کرده ام. می تونم از این علاقه و احساس به نام دوست داشتن دم بزنم .

ولی چه فایده ، نمی تونم...نمی تونم... نمی تونم که بهش پیشنهاد بدم و بهش ابراز علاقه کنم

.نمی تونم ،نمی دونم شاید می ترسم.از این که بهم بگه نه!

آخه می دونید شاید باور نکنید ولی می دونم که با خودتون میگید که اعتماد به نفس نداره .

ولی باید بگم چرا که دارم.ولی یه حقیقت و واقعیتی هست.

حقیقتش اینه که من یک بچه روستاییم ، ولی اون یه دختر شهرستانی.اون هم شهرستان مهاباد. من زشت نیستم ولی دخترمهابادی هایی که ماشاءا... زیبارویی و با کلاس بودن و غرورشون حد نداره. اونها یک چیز دیگه هستند .واقعاً که دخترهای مهابادی زیبان ! و فکر کنم که اون هرگز با منه روستایی یکی نمیشه!

و واقعیتش اینه که من قبلاً به وسیله ی یه دختر همکلاسی به نام فریبا که مثل خواهربرادریم، حرفمو بهش رسوندم.یعنی اینجوری :::که من به فریبا گفتم و فریبا هم به مستوره گفت که : یه پسر خیلی محترم و مؤدب از فامیلامون توی دانشگاه باهامون است که از تو خوشش اومده.اون حسین پور است اهل روستاست و باهات قصد ازدواج داره و.... .

خلاصه از فریبا خواستم همه واقعیت ها رو بهش بگه و تنها چیزی که ازش خواستم نگه این بود که ، اسم منو نیاره.

اون بهش گفت و مستوره هم به خاطر اینکه من روستایی هستم جواب منفی داده بود و گفته بود که چون روستایی هست ، نمی خوام باهاش باشم.

واینها چیزهایی هستند که منو از گفتن حرف دلم به مستوره منع می کنند.

فریبا هم شمارشو بهم نمیده که خودم بتونم کم کم باهاش رابطه ایجاد کنم. وکار من شده غصه خوردن و خشک ماندن و نگاه های عاشقانه دوختن به مستوره و بی ثمر ماندن و در نهایت تنهایی خودم .

واقعاً که تنهایی فقط برای خداست. خدایی که شریک ندارد و الله تنها یک خداست. خدایا کسی هست که اورا از تو می خواهم... خدایا !



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:

اینجا یک صفحه ی شخصی است. پس لطفاً رازدار باشید(نقش افراد در زندگی من)

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 تیر 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 203

می خواهم در مورد کسانی که در من و زندگی من نقش داشته اند بنویسم.

اینجا یک صفحه ی شخصی است. پس لطفاً رازدار باشید 

از اول تا به امروز

اولین کسی که در زندگی من پا نهاد و به عنوان



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,

با این سوال از دوست پسرها و دوست دخترهاتون مطلع شوید(نظرسنجی)

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 تیر 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 136

  * سوال نظرسنجی *سوالی که به شرع و واقعیت نزدیک است

اگر من زمین بودم تو برای من کدامیک میشدی؟

الف ) ماه

ب ) ستاره

ج ) خورشید

د ) هییچکدام  " گزینه های دیگر را بنویس"

   *جواب نظر سنجی *  



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

گلایه

ارسال در تاريخ یکشنبه 11 فروردین 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 96

به شادی خیلی نزدیک شده ام. ولی کم کم دارم تصمیم می گیرم که از این هدفم دور شوم و دیگر دنبالش نروم

آخه می دونید. خیلی عاشقش هستم ولی این عشق ... ومی این عشق  احساس می کنمبا عث میشه که م از خدایم دور شوم. کسی نمی داند که قلب من چه مرگشه . همش بخاطر دوری اون گریه می کنه.خیلی سراغش را گرفتم تا پیداش کنم. شادی که قبلاً  ( چند سال پیش ، وقتی که با هم بودیم) با شماره دوستان و بستگانش پیام می فرستاد" من اون شماره ها و کل sms هاش رو توی دفتر خاطراتم نوشتم . چون اون ازم خواست که بنویسم .
من با اون شماره ها تماس گرفتم ولی کسی کمکم نکرد که بهش برسم. حتی ازشون خواستم که حرفمو بهش برسونن ، ولی این کارم نکردند. همشون می ترسند.
نمی دونم واقعاً اونا ترسو اند یا من نترسم...!!!

 اخه شوهرش از قوم منگور هست.و اونها کمی وحشی اند و حق و عدالت سرشون نمیشه.
 بی خودی به هرکسی دست درازی می کنند و مزاحم مردم میشند .
مزاحم زنان می شوند حتی اگر شوهر با زنش باشد ، مرد را کتک می زنند و جلوی چشم مرد  ، به زنش تجاوز می کنند. اینجا انتهای بی عدالتی است.
منگورها که دشمن مردم هستند و به کسی جز خودشون رحم نمی کنند.
ولی متعجم از اینکه شادی همیشه از کُرد بودن حرف می زد ، ولی حالا با کسی ازدواج کرده که دشمن کُردهاست.دیگر باید به چه کسی اعتماد کنم.
..!!


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

سعدون و شادی

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 129
به نام یگانه دلیل بودنم ( این سرآغاز متن در نامه هایت بود)
به نام خدایی که من را آفرید تا تو را دوست بدارم.
به نام خدایی که اشک را آفرید تا جزیره ی عاشق آتش نگیرد.
مهربان من؛ از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد قصه ی عشقی شیرین ،از دریا کهن سالتر و از کوه استوار تر است.
در این قسمت می خواهم ازتو بگم تاتو بشم   ،   ای که درتاریکی هام فقط تویی شمع
شادیِ من ، این برای توست ای مهربان. مرا به یاد می آوری؟!!


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

چیزی که ازش بی خبر بودم

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 60
روز سه شنبه ساعت 18:25 دقیقه بود

داداشم از بیرون وارد اتاقم شد.

من و مامانم داشتیم با هم تلویزیون نگاه می کردیم.

داداشم گفت: مگه خبر ندارید؟؟ با تعجب گفتیم چی رو؟!!داداشم گفت : میگن (هیوا )پسر همسایه مون فوت کرده!!

اینو که شنیدم به کلی خشکم زد.چشام به ادازه دهانم باز شده بود.خیلی تعجب کردم.اولش فکر کردم شوخی می کنه. ولی انگار نه شوخی نبود...

منم که تازه احموم اومده بودم بیرون، با موهای خیسم توی هوای سرد رفتم به خونه شون ، تا ببینم واقعیت داره یانه؟

هنوز مونده بود که به خونه شون برسم ، صدای گریه رو می شنیدم.خیلی ناراحت شدم داشتم از ناراحتی و غم وفصه مثل برگ درخت می لریزم.

نمی تونستم راه برم.

آخه می دونین هیوا یک پسر جوونه که یک دختر بچه ی کوچکم داره با یه مادر پیر.باباشم که سال هاست به رحمت خدا پیوسته.

زن و بچه ی هیوا رو دیدم که بچه اش به اسم سحر به مادرش چسبیده بود داشت گریه می کرد.

زنشو نمی دونی چه جوری داد می زد و می گفت هیوا ... هیوا...

مادرش هم داشت گریه می کرد . پسرشو صدا می زد.

نمی تونستم باور کنم. یه خبر غیر منتظره بود.یک اتفاق باور نکردنی.

آخه می دونین هیوا یک پسر جوان بود.زندگی خوبی هم داشت.فکر می کردم جوونا نمی میرند و این فقط پیرها هستند و  اونایی که تصادف می کنند و اونایی که مریضن.

رفتم از یکی دو تا از آدمایی که اونجا بودند پرسیدم که چطور شده که هیوا مرده؟؟!!

دیدم که هیوا یک ماهه که رفته دنبال کار ساختمون سازی و اون روز در آخرای کار بتون ریزی بوده که سقف و دیوار همه رو سرشون افتاده.

یه پسر 22 ساله ی دیگه هم اونجا زیر آوار فوت کرده و اوستا که اونم کمرش شکسته .

و واقعیتش من از زندگی و مرگ بی خبر شده بودم. غافل از اینکه

خدا حق است و قبر حق است و قیامت حق است و قرآن حق است و اینا همان چیزایی هستند که همیشه در زندگی وجود دارند.

امیدوارم که خدا مرا ببخشد برای غفلتی که داشتم.

هیوا: روحت شاد و یادت گرامی



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,

در حسرتم

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 59

در حسرت باتوبودن

در حسرت باتوبودن چشام هرگزنخشکید ............... حتی بعدتوهم یار،بخاطرت می کوشید

در حسرت باتو بودن دلو دادم به دریا ................هرگزنمی دونستم یه روزمیشی بی وفا

دلم رو دادم بیابونا     به خاطر نامهربونی هات

درحسرت باتو بودن رو به آسمون می کردم............ دستامومی گرفتم بالا خدا خدا می کردم

درحسرت باتو بودن سرعت باد وطوفان .............جلودار من نبود واسه دوباره موندن

در حسرت باتو بودن دل ازآغوشها هم کندم ......... چه جفاهایی کشیدم ولی از تویکی دل نکندم

در حسرت باتو بودن ستاره ها رو می شمردم ................. دستمو میذاشتم روسینه قلبمو می فشردم

دوصخره با هم بودند ،هرگزجدا نشدند.................... تو بد تر ازهرسنگی بذار گوشات بشنوند

در حسرت با تو بودن اشکای زیادی ریختم.................هنوز برام سواله چرا نموندی پیشم

درحسرت با تو بودن تا هم اکنون می شتافتم ................. در حسرت باتو بودن قلبمومی شکافم

درحسرت با تو بودن یه دیوانه و روانی ام................ لحظه های باهم بودن آرام و مهتابی ان

در حسرت با او بودن هنوز عاشقم ای عاشقان............ در حسرت با تو بودن گمگشته ای یم درکهکشان

درحسرت با تو بودن اشک چشمانم خونه............. در حسرت با تو بودن همیشه دلم اینا رو می خونه



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,

عکس شخصی خودم در مراسم عروسی داداشم،اسفندماه 91

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 131


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,

احساس

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 89

یه روز واسم پیام فرستاد و گفت :
خنده را به گریه بفروش که خراب خنده هاتم
هنوز مثل قدیما هوادار چشاتم...
از اون لحظه که خوندمش، یه حس و حال خاص بهم رو کرد.
چند ماهی بیشتر، از اون موضوع نگذشته بود که گفت:
توچراهمیشه می خندیُ من اینجا دارم جون میدم و تو...
راستش طفلکی حق داشت آخه نمی دونست که من خیلی وقت بود بی جون شده بودم
تموم خنده هام؛ صدای بغض تو گلوم بود:، من فقط وانمود می کردم که دارم می خندم
گفتم گریه را به خنده بفروش که خراب خنده هاتم.
گفت یعنی چی؟!
منظورت چیه ؟
گفتم هیچی مهربون، یه دفه یاد حرفای تو افتادم
گفت من مث تو نیستم...
که همه چی رو سرسرکی بگیرم،،،..
تو بی خیال باشی و من به خاطرت جون بدم
احساس کردم، حرفای ناگفته داره ، و اینا بهونه ست!
گفتم حرفتو بزن ؟
گفت
و گفت که...:
دیگه حرفی ندارم.آری...
رابطه ما بدون حرف تمام شد.
تنها بهانه اش گریه های زیر پلک خنده هایم بود.
اون ازم خواسته بود...!
اون ازم خواسته بود که گریه را به خنده بفروشم.
بخدا قسم بخاطر اون از گریه هایم گذشتم
.
.
ولی اکنون در زیر گریه هایم می خندم.
به عروسک بودنم می خندم
.
شاید واسه این ازم خواسته بود که گریه نکنم تا بعداً به خنده هایم گیر دهد.
از اون لحظه به بعد بود که گفتم::..

سخن از حسی ست که احساس درش نیست>
آری
-------->>>>>>>هر سخنی، از حس احساس نیست.<<<<<<<<----


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

از این روزگار دلم گرفته

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 آذر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 83

این شعر و نوشته ها رو هم توی دفتر حسابداری صنعتی که تو مدرسه یادداشت کرده بودم ، پیدا کردم.

الآن از اون موقع چهار سال می گذره.
این شعر رو هم به یاد دوست دختر سابقم نوشتم که از هم جدا شده بودیم.

گلستان قلبم را شبی طوفان بُرد
گل ستاند قلم آنان، شادی هایم با آن مُرد
با تقدیر چه میشه کرد؛ که تا این حد مرا تحقیر کرد
مگراینگونه دوست داشتم ؛قبل از اینکه کالبدی بی جان باشم
از این روزگار چقدر من سیرم
بی وفا رفت و من دل اسیرم
گفت میرم ولی برمیگردم
تو آخر حرفاش گفت دورِت بگردم
ناراحت نباش ،نذار اشکام بیاد پایین، منِ گُل که پیشتم
گوشی رو گذاشت ،قبل از اینکه بشنوه از من که پیش مرگتم
نماند صبرم ،نه یک روز و هفته و ماه، تا رسید فصل سفید
آمد خبرم که نوروز هفته ی آخر سفره ام سیاه است و آنان سرخ و سفید
با تقدیر چه میشه کرد ؛
که تا این حد مرا تحقیر کرد
مگر اینگونه دوست داشتم
قبل از اینکه کالبدی بی جان باشم.

ولی واقعاًخیلی سخت و زجر آوره که  شبا با این فکر به خواب بری که آیا فراموش شده هستم یا نه؟؟؟؟


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,

متنی عاشقانه با حرف (ش)

ارسال در تاريخ شنبه 11 آذر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 101

به نام خدا

این متن رو سال ها قبل به دختری که دوستش داشتم نوشتم.
اون اسمش شادی بود.
اون الآن ازدواج کرده.
شیدام که شادیم چشم های اشک ریخته اش را به عشق به خویش و به روشنی خورشید خشک کند و قش کردنش را در شب های شهرویر ماه و در روزهای تاسوعا و عاشورا با شهادت دادن شاد نماید.
من نیز دونه دونه تپش های قلبش را با آغوش کردن در آغوش خویش به مأمور شاه زندگانیم (قلب) که ششمین دلیل برای شاهد بودنم در این دنیاست تپش نشان کنم و گوش ، قدرت شنوایی ام را روی مأمور شاه زندگانیش بنشانم و در گوشش شعر گویم که ؛
شمارش معکوس یک شب قبل از آشناییمان شروع شده بود و گوش فرما باش که من اولین تپش قلبم را اولین تپش قلبت هم صدا خوام ساخت.
چشم هایم شور و شوق زیاد به دیدن شهر شیشه ای عشق تو را دارند.
برای ثابت قدمی در این عشق ، شاخه ای از گل شقایق و شبرو را به تو تقدیم می کنم.
این صفحه ی جزئی دل نیز تقدیم تو باد.


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

احساس، متن های عاشقانه

ارسال در تاريخ جمعه 26 خرداد 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 183

/* /*]]>*/

/* /*]]>*//* /*]]>*/

 

شيراز ه  اميدم.  هستي بخش ز ندگيم  صفاي روحم  دواي  قلب مجروحم ؛ سرنوشت  اين گونه خواسته كه من و تو در فراق يكديگر بگرييم. درد انتظار مرا از پاي در آورده است.از اين سكوت آزار دهنده  ازاين تنهايي و سكون وحشت دارم.آنچه كه بردرد و رنجم مي افزايد و جانم را ميكاهد دوري از توست.

ميبينم كه توهم در فراق من اشك ميريزي.به خدا تحمل افسردگي آن چشمان دل فريب را ندارم. تا زنده ام به اين انديشه دل خوش دارم كه در گوشه اي از اين شهرنفرين شده قلبي به ياد من در سينه مهربانش مي تپد و يادم را درخود زنده نگه ميدارد.

هيچ نيرويي در جهان قادر نخواهد بود تو را از من جدا سازد. قلب من بخاطرتو در سينه ميتپد. خداوند پاسدار عشق ماست.او ازعشق ماحراست خواهدكرد.سوگندبه خداوند لايزال كه تو به من تعلق داري   پس هميشه بامن بمان.

بيا تا به احترام قصه عشق  بقدرشبنم مجنون بمانيم .

بيا  كه  گاه از روي محبت كمي از درد ليلي را بخوانيم ،
بيا ازجنگل سبز صداقت زماني يك گل لادن بچينيم  ،
 كنار پنجره تنها و بي تاب طلوع آرزوها را ببينيم ،
 بيا يك شب به اين انديشه باشيم چرا اين آبي زيبا كبود است،
 شبي  كه بينوايي سوخت از تب ،كنار او افق  شايد نبوده است.
دراين دنيا كه مردانش عصا از كورمي دزدند من از خوش باوري آنجا محبت جستجو مي كردم.

بيا تا رنگ اقيانوس آبي است براي موجها ديوانه باشيم  ،

كنارهر دلي كه يك شمع سرخ است بيا به حرمتش پروانه باشيم ،
 بيا ما نيز مانند روح باران بروي يك رُز  تنها بباريم ،
 بيا درباغ روح دل سرد كمي رؤياي نيلوفر بكاريم.
بيا دركوچه هاي  تنگ غربت براي هرغريبي سايه باشيم.



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

احساس - سعدون

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی