sahdoon
sahdoon، طرز فیلمنانه نویسی، چگونگی نوشتن فیلمنامه، فیلمنامه، سعدون، شادی و سعدون، سعدون و شادی، www.sahdoon.com، به دنبال شادی، نوشته برای شادی رحمانی

طرز نوشتن فیلمنامه، فیلمنامه نویسی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 3 مهر 1392| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 563
به نام پروردگار هستی بخش
باتوجه به اینکه من بازیگر هستم (بازیگر تئاتر و سینما)و کار نویسندگی فیلمنامه را نیز درسال ۱۳۹۰یادگرفتم،لازم میدانم و آن را به عنوان وظیفه یک هنرمند و فعال فرهنگی می‌پسندم که آنچه را که میدانم برای آنان که به کار هنری علاقه دارند ارائه دهم.
همچنین من تا به اکنون یک فیلمنامه کوتاه برای جشنواره و یک فیلمنامه سریالی از اثرات کار نویسندگی من بوده است. سوال یا نظری داشتید می توانید آن را ابراز کرده تابه وظیفه ی پاسخ گویی ام عمل کنم لطفابرای خواندن طرز نویسندگی به ادامه مطلب بروید.

به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

سعدون و شادی

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 129
به نام یگانه دلیل بودنم ( این سرآغاز متن در نامه هایت بود)
به نام خدایی که من را آفرید تا تو را دوست بدارم.
به نام خدایی که اشک را آفرید تا جزیره ی عاشق آتش نگیرد.
مهربان من؛ از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد قصه ی عشقی شیرین ،از دریا کهن سالتر و از کوه استوار تر است.
در این قسمت می خواهم ازتو بگم تاتو بشم   ،   ای که درتاریکی هام فقط تویی شمع
شادیِ من ، این برای توست ای مهربان. مرا به یاد می آوری؟!!


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

چیزی که ازش بی خبر بودم

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 60
روز سه شنبه ساعت 18:25 دقیقه بود

داداشم از بیرون وارد اتاقم شد.

من و مامانم داشتیم با هم تلویزیون نگاه می کردیم.

داداشم گفت: مگه خبر ندارید؟؟ با تعجب گفتیم چی رو؟!!داداشم گفت : میگن (هیوا )پسر همسایه مون فوت کرده!!

اینو که شنیدم به کلی خشکم زد.چشام به ادازه دهانم باز شده بود.خیلی تعجب کردم.اولش فکر کردم شوخی می کنه. ولی انگار نه شوخی نبود...

منم که تازه احموم اومده بودم بیرون، با موهای خیسم توی هوای سرد رفتم به خونه شون ، تا ببینم واقعیت داره یانه؟

هنوز مونده بود که به خونه شون برسم ، صدای گریه رو می شنیدم.خیلی ناراحت شدم داشتم از ناراحتی و غم وفصه مثل برگ درخت می لریزم.

نمی تونستم راه برم.

آخه می دونین هیوا یک پسر جوونه که یک دختر بچه ی کوچکم داره با یه مادر پیر.باباشم که سال هاست به رحمت خدا پیوسته.

زن و بچه ی هیوا رو دیدم که بچه اش به اسم سحر به مادرش چسبیده بود داشت گریه می کرد.

زنشو نمی دونی چه جوری داد می زد و می گفت هیوا ... هیوا...

مادرش هم داشت گریه می کرد . پسرشو صدا می زد.

نمی تونستم باور کنم. یه خبر غیر منتظره بود.یک اتفاق باور نکردنی.

آخه می دونین هیوا یک پسر جوان بود.زندگی خوبی هم داشت.فکر می کردم جوونا نمی میرند و این فقط پیرها هستند و  اونایی که تصادف می کنند و اونایی که مریضن.

رفتم از یکی دو تا از آدمایی که اونجا بودند پرسیدم که چطور شده که هیوا مرده؟؟!!

دیدم که هیوا یک ماهه که رفته دنبال کار ساختمون سازی و اون روز در آخرای کار بتون ریزی بوده که سقف و دیوار همه رو سرشون افتاده.

یه پسر 22 ساله ی دیگه هم اونجا زیر آوار فوت کرده و اوستا که اونم کمرش شکسته .

و واقعیتش من از زندگی و مرگ بی خبر شده بودم. غافل از اینکه

خدا حق است و قبر حق است و قیامت حق است و قرآن حق است و اینا همان چیزایی هستند که همیشه در زندگی وجود دارند.

امیدوارم که خدا مرا ببخشد برای غفلتی که داشتم.

هیوا: روحت شاد و یادت گرامی



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,

در حسرتم

ارسال در تاريخ جمعه 8 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 59

در حسرت باتوبودن

در حسرت باتوبودن چشام هرگزنخشکید ............... حتی بعدتوهم یار،بخاطرت می کوشید

در حسرت باتو بودن دلو دادم به دریا ................هرگزنمی دونستم یه روزمیشی بی وفا

دلم رو دادم بیابونا     به خاطر نامهربونی هات

درحسرت باتو بودن رو به آسمون می کردم............ دستامومی گرفتم بالا خدا خدا می کردم

درحسرت باتو بودن سرعت باد وطوفان .............جلودار من نبود واسه دوباره موندن

در حسرت باتو بودن دل ازآغوشها هم کندم ......... چه جفاهایی کشیدم ولی از تویکی دل نکندم

در حسرت باتو بودن ستاره ها رو می شمردم ................. دستمو میذاشتم روسینه قلبمو می فشردم

دوصخره با هم بودند ،هرگزجدا نشدند.................... تو بد تر ازهرسنگی بذار گوشات بشنوند

در حسرت با تو بودن اشکای زیادی ریختم.................هنوز برام سواله چرا نموندی پیشم

درحسرت با تو بودن تا هم اکنون می شتافتم ................. در حسرت باتو بودن قلبمومی شکافم

درحسرت با تو بودن یه دیوانه و روانی ام................ لحظه های باهم بودن آرام و مهتابی ان

در حسرت با او بودن هنوز عاشقم ای عاشقان............ در حسرت با تو بودن گمگشته ای یم درکهکشان

درحسرت با تو بودن اشک چشمانم خونه............. در حسرت با تو بودن همیشه دلم اینا رو می خونه



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,

عکس شخصی خودم در مراسم عروسی داداشم،اسفندماه 91

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 131


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,

احساس

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 دی 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 89

یه روز واسم پیام فرستاد و گفت :
خنده را به گریه بفروش که خراب خنده هاتم
هنوز مثل قدیما هوادار چشاتم...
از اون لحظه که خوندمش، یه حس و حال خاص بهم رو کرد.
چند ماهی بیشتر، از اون موضوع نگذشته بود که گفت:
توچراهمیشه می خندیُ من اینجا دارم جون میدم و تو...
راستش طفلکی حق داشت آخه نمی دونست که من خیلی وقت بود بی جون شده بودم
تموم خنده هام؛ صدای بغض تو گلوم بود:، من فقط وانمود می کردم که دارم می خندم
گفتم گریه را به خنده بفروش که خراب خنده هاتم.
گفت یعنی چی؟!
منظورت چیه ؟
گفتم هیچی مهربون، یه دفه یاد حرفای تو افتادم
گفت من مث تو نیستم...
که همه چی رو سرسرکی بگیرم،،،..
تو بی خیال باشی و من به خاطرت جون بدم
احساس کردم، حرفای ناگفته داره ، و اینا بهونه ست!
گفتم حرفتو بزن ؟
گفت
و گفت که...:
دیگه حرفی ندارم.آری...
رابطه ما بدون حرف تمام شد.
تنها بهانه اش گریه های زیر پلک خنده هایم بود.
اون ازم خواسته بود...!
اون ازم خواسته بود که گریه را به خنده بفروشم.
بخدا قسم بخاطر اون از گریه هایم گذشتم
.
.
ولی اکنون در زیر گریه هایم می خندم.
به عروسک بودنم می خندم
.
شاید واسه این ازم خواسته بود که گریه نکنم تا بعداً به خنده هایم گیر دهد.
از اون لحظه به بعد بود که گفتم::..

سخن از حسی ست که احساس درش نیست>
آری
-------->>>>>>>هر سخنی، از حس احساس نیست.<<<<<<<<----


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

از این روزگار دلم گرفته

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 آذر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 83

این شعر و نوشته ها رو هم توی دفتر حسابداری صنعتی که تو مدرسه یادداشت کرده بودم ، پیدا کردم.

الآن از اون موقع چهار سال می گذره.
این شعر رو هم به یاد دوست دختر سابقم نوشتم که از هم جدا شده بودیم.

گلستان قلبم را شبی طوفان بُرد
گل ستاند قلم آنان، شادی هایم با آن مُرد
با تقدیر چه میشه کرد؛ که تا این حد مرا تحقیر کرد
مگراینگونه دوست داشتم ؛قبل از اینکه کالبدی بی جان باشم
از این روزگار چقدر من سیرم
بی وفا رفت و من دل اسیرم
گفت میرم ولی برمیگردم
تو آخر حرفاش گفت دورِت بگردم
ناراحت نباش ،نذار اشکام بیاد پایین، منِ گُل که پیشتم
گوشی رو گذاشت ،قبل از اینکه بشنوه از من که پیش مرگتم
نماند صبرم ،نه یک روز و هفته و ماه، تا رسید فصل سفید
آمد خبرم که نوروز هفته ی آخر سفره ام سیاه است و آنان سرخ و سفید
با تقدیر چه میشه کرد ؛
که تا این حد مرا تحقیر کرد
مگر اینگونه دوست داشتم
قبل از اینکه کالبدی بی جان باشم.

ولی واقعاًخیلی سخت و زجر آوره که  شبا با این فکر به خواب بری که آیا فراموش شده هستم یا نه؟؟؟؟


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,

دانلود کنفرانس مفاهیم سازماندهی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 آذر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 79

این فایل با برنامه power point(مایکرو سافت پاور پوینت) برای دانشجویان عزیز قابل دانلود می باشد.


نام:مفاهیم سازمانی(روش ها و مفاهیم سازماندهی)
حجم:300 کیلوبایت
قابل خواندن با : مایکرو سافت آفیس پاور پوینت.

لطفاً برای دریافت بر روی گزینه ی دانلود در زیر کلیک کنید...




به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

متنی عاشقانه با حرف (ش)

ارسال در تاريخ شنبه 11 آذر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 101

به نام خدا

این متن رو سال ها قبل به دختری که دوستش داشتم نوشتم.
اون اسمش شادی بود.
اون الآن ازدواج کرده.
شیدام که شادیم چشم های اشک ریخته اش را به عشق به خویش و به روشنی خورشید خشک کند و قش کردنش را در شب های شهرویر ماه و در روزهای تاسوعا و عاشورا با شهادت دادن شاد نماید.
من نیز دونه دونه تپش های قلبش را با آغوش کردن در آغوش خویش به مأمور شاه زندگانیم (قلب) که ششمین دلیل برای شاهد بودنم در این دنیاست تپش نشان کنم و گوش ، قدرت شنوایی ام را روی مأمور شاه زندگانیش بنشانم و در گوشش شعر گویم که ؛
شمارش معکوس یک شب قبل از آشناییمان شروع شده بود و گوش فرما باش که من اولین تپش قلبم را اولین تپش قلبت هم صدا خوام ساخت.
چشم هایم شور و شوق زیاد به دیدن شهر شیشه ای عشق تو را دارند.
برای ثابت قدمی در این عشق ، شاخه ای از گل شقایق و شبرو را به تو تقدیم می کنم.
این صفحه ی جزئی دل نیز تقدیم تو باد.


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

نامه های عاشقانه

ارسال در تاريخ یکشنبه 4 تیر 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 247

/* /*]]>*/

دلم گرفته است

دلم گرفته است ... می خواهم بگریم، اما اشک به مهمانی چشمانم نمی آید.
تنم خسته و روحم رنجور گشتهو می خواهم از این همه نارا حتی بگریزم امّا پاهایم مرا یاری نمی کنند.
مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام.از این همه تکرار خسته شده ام.چقدر دلم می خواهد طعم واقعی زندگی را بچشم، چقدر دلم می خواهد مثل قدیم عاشق هم بودیم.
چقدر دلم می خواهد مثل قدیم کلمۀ «دوستت دارم» را هر روز از زبانت بشنوم، ولی افسوس آن کلمه که مرا به زندگی امیدوار می کرد ، حال به فراموشی سپرده شد و جایش را تحقیر گرفت.

فرصت عاشقی

هنوز معنای باران رانفهمیدم که بر آسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو مرا در کنج دلت جای دادی

نمی دانم تو را چگونه توصیف کنم !

با کدام گل سرخ جواب محبت های تو را دهم ؟

هنوز معنای عشق را نمی دانستم که تو با ورزیدن عشق به من عشق را نشان دادی.


وقتی قلم در دستم داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم دوستت دارم ، پس فرصتی برای عاشقی من بده.

/* /*]]>*/

عشق عکس یادگاری نیست


عشق یک عکس یادگاری نیست ، یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست

واقعیت عشق در بقای آن آست حقیقت عشق در عمق آن ، و این هر دو  در اراده ی انسانیست که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند.

دختران و پسران بسیاری هستند که تمام هدفشان از طرح مسأله عشق ، رسیدن است.

عجب جنجالی به پا می کنند! اعتصاب غذا! تهدید، گریه ، سکوت ، فریاد ، ... و سر انجام، رسیدن .

اما از همین لحظه مشکل آغاز می شود .

وقتی هدف آنقدر نزدیک باشد ( گرچه کمی هم دور به نظر می رسد ) بعد از زمانی که ، برق آسا می گذرد دیگر نمی دانند چه باید بکنند . قصد بی حرمتی به هم را که ندارند !

بی حرمتی ، فرزند دیوانگسیت، فرزند تکرار

و این را باید می دانستند که رسیدن به پله ی اول چون مناره ایست که که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند .

برنامه ای برای بعد از وصل. برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل.

از وصل ممکن و آسان تن، به وصل دشوار و خطیر روح.

/* /*]]>*//* /*]]>*/
نرو
نرو!!تنهایم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسی را که دوست دارم، ندارم
من حسرت درد کشیدن و دروری و اشک ریختن چشمهایم را نمی توانم فراموش کنم.
می گویی بر می گردم، من نمی گویم تو دروغ می گویی، ولی من به روز گار اعتماد ندارم.
 در لحظه ای که فراموشم کردی بدان که من دیگر نمی توانم زندگی را ادامه دهم.
نمی توانم زندگی را ادامه دهم
چقدر دوستت دارم
می خواهم برایت یک نامۀ عاشقانه بنویسم و در آن بگویم که چقدر دوستت دارم و چقدر می خواهم که همیشه با من بمانی و هیچگاه تنهایم نگذاری، اما ناگهان متوجه شدم که در عشق ما که اینگونه حرفها جایی ندارند!

عشق ما یک عشق پویاست.عشقی که هر روز نیاز به تولدی دوباره دارد و هیچگاه بیکار نیست و هیچگاه از تنبلی چاق نمی شود.

عشق ما اگر روزی طلوع نکند ، میمیرد.عشق ما عشقی است فراتر از فداکاری و وفاداری و اجبار...

برای همین بجایش می گویم، عزیزم، با من بمان فقط تا روزی که لیاقتت را دارم . واگر روزی احساس کردی که من لیاقتت را دیگر ندارم ، حتی اگر مطمئن بودی که هیچ کسی را در تمام دنیا  بهتر ازمن برای خودت هرگز پیدا نخواهی کرد، تنهایم بگذار و دقیقاً همین را هم از من بخواه...

دوستت دارم چون تا وقتی با تو هستم، بهترینی هستیم که می توانیم "من و تو"با هم باشیم.

عاشق تو...


به یاد داشته باش

روز آشنایی را بخاطر بسپار. تاریخ آن را در هاله ای سرخ رنگ محصور کن.چون در این روز بود که عشق بر جهان ما حاکم شد... چون در این روز سلطان واقعی جهان خود را بر تخت نشاندیم ... هرگاه  به یاد آن روز می افتم ، افکارم مستقیم چون تیر شهاب، سریع بسان عقاب بسوی تو روان می شود.

هر جا که رفتی این روز را به خاطر بسپارو مرا به یاد آر... مرابیاد آر...

مخروبه محبت
پس دل حساس و چشم فیاض و طبع گرم کجاست که هر قدر برای یک قطره اشک عشق، یک آه سوزان سحر گاهی ، یک مصرع شعر دل انگیزالتماس می کنم، کسی به من جواب نمی دهد.
کسی که آب دلش آب نشده باشد،معنی اشک و آه و شعر را نمی داند که چیست؟

تو چرا مرا فراموش کردی؟ اگر در من چیزی نیست، که مرا به یاد تو آورد ، حسن عهد و مهر و وفای تو کجاست؟ آن اشارات دلکش ابرو، آن نگاه های آرزو ساز چشم ، آن تبسم های جان بخش همیشگی چرا یک مرتبه خاموش شدند؟
مگر تو از این همه نامه های دلچسب که به سوی من فرستادی یکی را در خاطر خود مسدود نکرده بودی؟ مگر تو به جز کسی که در برابر تو نشسته است به کسی دیگر نمی اندیشی ؟ و قلب تو
آینه ایست که که فقط صورت کسی که مقابل آن ایستاده است در آن منعکس می گردد؟
من که جز از تو حرف نمی زدم، جز به تو فکر نمی کردم ، جز برای تو چیزی نمی نوشتم و عوامل حیات من همه در اختیار تو بودند.
کاش به جای این همه سخنان رنگین و شعر و نثر که در دفتر خاطرات نوشته شده یک آیه از آیات آسمانی محبت در دل تو نوشته شده بود.
بخدا تو را دوست دارم

ای عشق من ، ای فرشته سعادت

ای آنکه چشمان من همیشه دنبال تو می گردد.

من تو را دوست دارم به تو عشق می ورزم.

به خدا پیش آمدها و حوادث زندگی هرگز نمی تواند ذره ای از عشق و محبت مرا نسبت به تو بکاهند . من همه چیز خود را در این عشق جستجو می کنم . من همیشه به این عشق پایبندم .

فریبندگی جمال و مشاهده خوبیهای ذاتی تو چشمانم را خیره و مرا به دام عشقت اسیر کرده است.

من تو را می پرستم هر چند مسافت بعیدی مرا از تو دور می کند و چشم مرا مانع دیار تو می شود.ولی روحم پیوسته در اطراف تو پرواز می کند. ببین من هستم که تو را دوست دارم. تو را می خواهم . مرا در آغوش بگیر.چشمان تو با نگاه های آسمانی همراه است . اشعه مهر و وفا از آن می تابد، به من بگو چه جاذبه ای در نگاه توست ، چرا آنقدر خوب و قشنگی . تو زیبایی ، زیبایی تو یک زیبایی بدیع و افسانه ایست که در دل دیر پسند و بهانه گیر من اثر بخشید.

این چیزهایی است که وادارم کرده است که اقرار کنم  تو را دوست دارم.

 
محبوبم پلکهایت را پاک کن!
محبوبم پلک هایت را پاک کن!زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته ، موهبت صبوری و شکیبایی رانیز به ما ارزانی می دارد
اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر،
زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای ان عشق است که رنج نداری ، تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.


کاش بر می داشتی
گل سرخی را بر بالای سرت در آستان نمودار گشت . ای کاش برمی داشتی، می بوییدی  و می بوسیدی ، آنگاه زیب سینه ی نازنینت می کردی یا در میان گیسوان مشگین زیبایت می گذاردی.
می دانی چرا؟ برای آنکه آن گل با اشک های چشم محبوبی شسته شده بود.

دلبرم : لابد می دانی که بر روی گلی اگر قطره پیدا شود شبنم است. اما بر روی آن گل بجای شبنم سحری ، اشک من بود.
ای کاش بر می داشتی ، می بوییدی و می بوسیدی ، آنگاه لابلای گیسوانت قرار می دادی.  قلب من عشق من بود که به صورت آن گل در آمده و با آن وضع به سوی تو پرتاب شد . ای کاش بر می داشتی ، می بوییدی و می بوسیدی آنگاه با انگشتانت پرپرش می کردی آنگاه دوباره باز پس می دادی.
غم دل

غم درونم را دید و نگرانی دلم را یافت، دید که چسان جان من در تب و عطش می سوزد. می دانست که درد من از اوست و درمان من هم از اوست ف با این همه آنقدر نگریستتا دلم پیش چشم او افسرد.
نه به ناله های دلم گوش داد نه به تیرهائی که بدان نشسته بودنگریست.چون گوری خاموش و چون برچی بی حرکت بود
بروح او نگریستم و در یافتم که رو بجانب سنگ خارائی برده ام. از آن کسی مدد خواسته بودم که مددکار نبود.
جائی عشق را جسته بودم که کسی از آن خبر نداشت.همچون بت پرستان در برابر بتی سنگی زانو زده بودم؛ اما هر قدر تن خود را می دویدم و خون دل می ریختم سود نداشت، ندیده و نشنیده و نفهمیده بود . در پشیمانی تیره بر ساختم و خود را در شرمی تیره تر فرو رفته دیدم.
خویشتن را محکوم کردم و از همه مردگان دوری گرفتم . چنان بدامان عزلت پناه بردم که آفریده ای را بدان راه نبود ، زیرا امید داشتم که آخر در گمگشتگی فراموشی را بیابم.

 
شروع عشق

از همان لحظه اول که تو را دیدم نهال عشق در دلم جوانه زد.
صبحگاهان که شبنم سحری بر در ختان سایه افکنده بود در گلستان به دیدارت آمدم هیچگاه تو را با آن صفا و روشنی ندیده بودم. زان پیش هرگز به خویشتن فکر نمی کردم . موجود در دام تخیلات تلخ غوطه ور در ناکامی های خویشتن بودم،دنیا و زیبایی هایش را ندیده می گرفتم ، جنبه های منفی زندگی در نظرم جلوه خاصی داشت ، موجودی مبتذل و از همه جا بریده به حساب می آمدم .
جلوه های نور و درخشندگی خورشید و زیبایی افق بی کرانهرگز آرزو در من به وجود نیاورده بودند؛ ولی تو ب همه روشنایی وجودت مرا در برگرفتی.
از لحظه نخستین مرا مجذوب خود کردی ، گلستانی را که تا آن روز صدها بار دیده بودم ولی زیبایی هایش را نمی دیدم؛ چون بهشت برین یافتم و تو چون فرشته نگهبان مرا راهنمایی کردی و در دامن پر محبت خویش جایم دادی
نهال محبت را در وجودم کاشتی و با محبت آن را آبیاری نمودی ، هیجان و شوق را در من به ودیعه نهادی و از من موجودی ساتی که تا به حال به آن فکر نکرده بودم؛ ولی در مقابل این آرایه ی محبت از آن به بعد تنهایم گذاشتی و با خیال خود رهایم کردی ، عشق رادر من به وجود آوردی و مجسمه بی روحی را تبدیل به عاشقی شیدا نمودی وآنگاه در صحرای سوزان محبت تنها به الهه عشق سپردی ، ولی شراره عشق آنچنان در من قوت گرفته که هرگز از آن اولین دیدار، دیگر تنهایی را نشناخته ام ، از شعله محبت تو سپاهی گران به وجود آوردم و در مقابل رقیبان به مبارزه برخاسته ام و تا اکنون به قدرت عشق پیروز شده ام . اگر بار دیگر خود به من  بنمایانی و امیدم را به عشق خود قوت بخشی در عشقت پیروز و سربلند خواهم شد و من دیگر با تو ، ما می شویم.

 گریه

بگذار در این شب تار،در دل صحرای بیکران بگریم. کاروان دراین منزل رخت افکنده و اشتران وشتربانان در خواب رفته اند.

تنها در نزدیک من،بازرگانی شب زنده داری می کند تا درخاموشی شب به حساب سود وزیان خویش رسد.من نیز شب زنده دارم،اما من حسا ب فرسنگ هائی را می کنم که مرااز دلبرم جدا کرده است.

بگذار بگریم،زیرا گریه غم ازدل می برد و زنگ از آئینه روح مردان می زداید.

شمع عشق

عزیزم عشقی که نسبت به تو دارم مانند نور شمع است. شمعی فروزان که در دل شبها می سوزد... هیچ وقت هم نمی لرزد و به اتمام نمی رسد و خاموش نمی شود. زیرا عشق من نسبت به تو جاودانه ست... بدون کوچکترین شک شبهه ای ...

عشقی است بی حد و حصر:مانند ستارگانی که آسمان را پوشانیده اند.پس عزیزم چه دلیلی دارم که به تو بگویم دوستت دارم...

تو مهربان و ظریفی. . . شیرین و مهربان و صادقی و عشق من نسبت به تو چون شمعی است که شب تار را روشن وروشنتر میسازد.

خالی از نامه های عاشقانه

انگاری خالی از نامه های عاشقانه ام، چراهیچ کسی به پرستاری این دل همیشه تنگ نمی آید؟

نه... تودیر نیامدی. آرزویی نبود که تو بخاطرش دلتنگ باشی.به خاطرش تمام گرمای سوزان تابستان رابه جان بخری.

هی تو می اندیشی تا چند حرف دیگر می توانم،نامه های عاشقانه بنویسم؟ همه تقدیم به تو.

میخواهم آخرین نامه عاشقانه ام را در اتاق تو بنویسم. این شاید رؤیای کودکانه ای بیش نباشد،اما برای تنی که خسته است توهمیشه پناهگاه امنی.

بگذار دراتاقت بچرخم وبا انگشتان ظریفم تمام عکسهایی که ازمن به دیوار اتاقت زده ای را نوازش کنم. در فکر آنم ، تو بی پروا مرا در آغوش خواهی کشیدو من در آغوش تو خواهم مرد، و باری دیگر دوباره در آغوش تو به این زندگی باز خواهم گشت.

چشمهایم را می گشایم، تو به پای نامه ام نشسته ای. تنها صدا، صدای حروفند که در دل و زبان طنین انداز است.مرا دریاب: دوستت دارم.گونه های خیس از اشکت را میبوسم.



رهایم مکن

مهربانترین من ، تو با منی سرور و شادکامی با من است .

در بسط سینه ام نام تو و در ضمیرم نقش تو منقوش است. هر لحظه دلم به یاد تو می تپدو زبانم نام تو را جاری می سازد.دلم به مصاحبت تو خوش است و زمانی که با تو مشغول گفتگویم، غمهای جهان را فراموش می کنم.

تو با من باش و مرا رها مکن. رهایی از تو غم بزرگی برای من است .

هر لحظه اشتیاق دیدارت بر من بیشتر می شود.و بر التهاب درون افزوده می گردد.. نمی دانم چگونه می توان سرنوشت را تغییر داد؟ و چگونه می توانم به تو دست یابم ؟

می خواهم در کنا تو باشم ، سر بر بالین تو نهم و در آغوش تو بیاسایم . 

/* /*]]>*/



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,

احساس، متن های عاشقانه

ارسال در تاريخ جمعه 26 خرداد 1391| توسط sahdoon | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 183

/* /*]]>*/

/* /*]]>*//* /*]]>*/

 

شيراز ه  اميدم.  هستي بخش ز ندگيم  صفاي روحم  دواي  قلب مجروحم ؛ سرنوشت  اين گونه خواسته كه من و تو در فراق يكديگر بگرييم. درد انتظار مرا از پاي در آورده است.از اين سكوت آزار دهنده  ازاين تنهايي و سكون وحشت دارم.آنچه كه بردرد و رنجم مي افزايد و جانم را ميكاهد دوري از توست.

ميبينم كه توهم در فراق من اشك ميريزي.به خدا تحمل افسردگي آن چشمان دل فريب را ندارم. تا زنده ام به اين انديشه دل خوش دارم كه در گوشه اي از اين شهرنفرين شده قلبي به ياد من در سينه مهربانش مي تپد و يادم را درخود زنده نگه ميدارد.

هيچ نيرويي در جهان قادر نخواهد بود تو را از من جدا سازد. قلب من بخاطرتو در سينه ميتپد. خداوند پاسدار عشق ماست.او ازعشق ماحراست خواهدكرد.سوگندبه خداوند لايزال كه تو به من تعلق داري   پس هميشه بامن بمان.

بيا تا به احترام قصه عشق  بقدرشبنم مجنون بمانيم .

بيا  كه  گاه از روي محبت كمي از درد ليلي را بخوانيم ،
بيا ازجنگل سبز صداقت زماني يك گل لادن بچينيم  ،
 كنار پنجره تنها و بي تاب طلوع آرزوها را ببينيم ،
 بيا يك شب به اين انديشه باشيم چرا اين آبي زيبا كبود است،
 شبي  كه بينوايي سوخت از تب ،كنار او افق  شايد نبوده است.
دراين دنيا كه مردانش عصا از كورمي دزدند من از خوش باوري آنجا محبت جستجو مي كردم.

بيا تا رنگ اقيانوس آبي است براي موجها ديوانه باشيم  ،

كنارهر دلي كه يك شمع سرخ است بيا به حرمتش پروانه باشيم ،
 بيا ما نيز مانند روح باران بروي يك رُز  تنها بباريم ،
 بيا درباغ روح دل سرد كمي رؤياي نيلوفر بكاريم.
بيا دركوچه هاي  تنگ غربت براي هرغريبي سايه باشيم.



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

احساس - sahdoon

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی