بی حس
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
عکس وبلاگ من

به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: احساس
چیزی که ازش بی خبر بودم
داداشم از بیرون وارد اتاقم شد.
من و مامانم داشتیم با هم تلویزیون نگاه می کردیم.
داداشم گفت: مگه خبر ندارید؟؟ با تعجب گفتیم چی رو؟!!داداشم گفت : میگن (هیوا )پسر همسایه مون فوت کرده!!
اینو که شنیدم به کلی خشکم زد.چشام به ادازه دهانم باز شده بود.خیلی تعجب کردم.اولش فکر کردم شوخی می کنه. ولی انگار نه شوخی نبود...
منم که تازه احموم اومده بودم بیرون، با موهای خیسم توی هوای سرد رفتم به خونه شون ، تا ببینم واقعیت داره یانه؟
هنوز مونده بود که به خونه شون برسم ، صدای گریه رو می شنیدم.خیلی ناراحت شدم داشتم از ناراحتی و غم وفصه مثل برگ درخت می لریزم.
نمی تونستم راه برم.
آخه می دونین هیوا یک پسر جوونه که یک دختر بچه ی کوچکم داره با یه مادر پیر.باباشم که سال هاست به رحمت خدا پیوسته.
زن و بچه ی هیوا رو دیدم که بچه اش به اسم سحر به مادرش چسبیده بود داشت گریه می کرد.
زنشو نمی دونی چه جوری داد می زد و می گفت هیوا ... هیوا...
مادرش هم داشت گریه می کرد . پسرشو صدا می زد.
نمی تونستم باور کنم. یه خبر غیر منتظره بود.یک اتفاق باور نکردنی.
آخه می دونین هیوا یک پسر جوان بود.زندگی خوبی هم داشت.فکر می کردم جوونا نمی میرند و این فقط پیرها هستند و اونایی که تصادف می کنند و اونایی که مریضن.
رفتم از یکی دو تا از آدمایی که اونجا بودند پرسیدم که چطور شده که هیوا مرده؟؟!!
دیدم که هیوا یک ماهه که رفته دنبال کار ساختمون سازی و اون روز در آخرای کار بتون ریزی بوده که سقف و دیوار همه رو سرشون افتاده.
یه پسر 22 ساله ی دیگه هم اونجا زیر آوار فوت کرده و اوستا که اونم کمرش شکسته .
و واقعیتش من از زندگی و مرگ بی خبر شده بودم. غافل از اینکه
خدا حق است و قبر حق است و قیامت حق است و قرآن حق است و اینا همان چیزایی هستند که همیشه در زندگی وجود دارند.
امیدوارم که خدا مرا ببخشد برای غفلتی که داشتم.
هیوا: روحت شاد و یادت گرامی
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
در حسرتم
در حسرت باتوبودن
در حسرت باتوبودن چشام هرگزنخشکید ............... حتی بعدتوهم یار،بخاطرت می کوشید
در حسرت باتو بودن دلو دادم به دریا ................هرگزنمی دونستم یه روزمیشی بی وفا
دلم رو دادم بیابونا به خاطر نامهربونی هات
درحسرت باتو بودن رو به آسمون می کردم............ دستامومی گرفتم بالا خدا خدا می کردم
درحسرت باتو بودن سرعت باد وطوفان .............جلودار من نبود واسه دوباره موندن
در حسرت باتو بودن دل ازآغوشها هم کندم ......... چه جفاهایی کشیدم ولی از تویکی دل نکندم
در حسرت باتو بودن ستاره ها رو می شمردم ................. دستمو میذاشتم روسینه قلبمو می فشردم
دوصخره با هم بودند ،هرگزجدا نشدند.................... تو بد تر ازهرسنگی بذار گوشات بشنوند
در حسرت با تو بودن اشکای زیادی ریختم.................هنوز برام سواله چرا نموندی پیشم
درحسرت با تو بودن تا هم اکنون می شتافتم ................. در حسرت باتو بودن قلبمومی شکافم
درحسرت با تو بودن یه دیوانه و روانی ام................ لحظه های باهم بودن آرام و مهتابی ان
در حسرت با او بودن هنوز عاشقم ای عاشقان............ در حسرت با تو بودن گمگشته ای یم درکهکشان
درحسرت با تو بودن اشک چشمانم خونه............. در حسرت با تو بودن همیشه دلم اینا رو می خونه
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: متنهای عاشقانه,شادی رحمانی,احساس,sahdoon,سعدون,www.sahdoon.com
احساس، متن های عاشقانه
/* /*]]>*/
/* /*]]>*//* /*]]>*/
شيراز ه اميدم. هستي بخش ز ندگيم صفاي روحم دواي قلب مجروحم ؛ سرنوشت اين گونه خواسته كه من و تو در فراق يكديگر بگرييم. درد انتظار مرا از پاي در آورده است.از اين سكوت آزار دهنده ازاين تنهايي و سكون وحشت دارم.آنچه كه بردرد و رنجم مي افزايد و جانم را ميكاهد دوري از توست.
ميبينم كه توهم در فراق من اشك ميريزي.به خدا تحمل افسردگي آن چشمان دل فريب را ندارم. تا زنده ام به اين انديشه دل خوش دارم كه در گوشه اي از اين شهرنفرين شده قلبي به ياد من در سينه مهربانش مي تپد و يادم را درخود زنده نگه ميدارد.
بيا تا به احترام قصه عشق بقدرشبنم مجنون بمانيم .
بيا ازجنگل سبز صداقت زماني يك گل لادن بچينيم ،
كنار پنجره تنها و بي تاب طلوع آرزوها را ببينيم ،
بيا يك شب به اين انديشه باشيم چرا اين آبي زيبا كبود است،
شبي كه بينوايي سوخت از تب ،كنار او افق شايد نبوده است.
دراين دنيا كه مردانش عصا از كورمي دزدند من از خوش باوري آنجا محبت جستجو مي كردم.
بيا تا رنگ اقيانوس آبي است براي موجها ديوانه باشيم ،
بيا ما نيز مانند روح باران بروي يك رُز تنها بباريم ،
بيا درباغ روح دل سرد كمي رؤياي نيلوفر بكاريم.
بيا دركوچه هاي تنگ غربت براي هرغريبي سايه باشيم.
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: احساس,نامه های عاشقانه,www.sahdoon.com,متن های عاشقانه,متن های عارفانه,عکس سعدون
