پایان پیمان من و شادی،،،آخرین متن نوشته هایم درباره شادی
رسیدن به واقعیت های نامفهوم
شادی و سعدون
من سعدون و او شادی
آری همه چیزرو در مورد شادی پیداکردم.
بگذار بگویم،دلم پراز دردهای ناگفته ست
به یک همدردنیازدارم.
میگویم تاشایدخالی شوم...
همونطور که قبلا نوشته بودم،
خانواده و بستگان شادی،درموردپی گیری های من در طی چندسال اخیر،
به نتیجه هایی که ذکر می کنم،رسیدم:
که اسم شوهر شادی،مالمال است.
و باری دیگر بهم گفته بودند که اسم شوهرشادی، ناصر است.
که شادی و شوهرش به هولیر درعراق رفته اند.یک بار دیگر بهم گفتند که منزلشون،در کمربندی ابتدای شهرستان پیرانشهر قرار دارد.
که فرزندشان مادیار نام دارد.
اون واقعادوستم داشت،و همه افراد خانواده و بستگانش،ازمن خواهش می کردند،که سراغش نرم وبیخیال شادی شوم،تانکنه شادی هم دوباره به من دل بنده،و زندگیش ازهم بپاشه.
ولی آنان درمورد من اشتباه فکر میکردند،تصمیم من قوی تر از تاثیر حرف آنان بود.
...
...
...
آنها بهم گفتند که شوهر شادی یک منگور است،و منگور،یک قوم جنگجو هستند که به صورت دسته جمعی به افرادحمله می کنند،گروه آنها بیشتراز سه نفر را تشکیل می دهد.
آنها فکر میکردند که من ازاین حرفا و یا از منگور عا می ترسم،
ولی نمیدانستندکه سخت در اشتباه هستند.چون من ازان لحظه به بعد خودم را آماده کردم،
از نظر جنگ و... هرچی که دررابطه با موضوع رسیدن من به شادی باشد.
ورزشم را بیشتر کردم، طوری که خودم رابرای مرگ آماده کردم،چون درگیر شدن با اونها،برسر چنین موضوعی،یا رسیدن حتمی را دربرداشت،یا مرگ.
شروع کردن برای رسیدن به هدفم،به شمارش معکوس رسیده بود که ناگهان کاری برایم پیش آمد و مجبور شدم برم.
این کارویااتفاق ناگهانی، چنان باعث تغییرزندگیم شد که اصلا انتظارش را نداشتم.
در اون کارکه باافراددولتی بسیاری ملاقات کردم،توانستم همه اون چیزهایی را که میخواستم برایش بجنگم، به دست آوردم.
من همه چیزرودرمورد شادی و همسرش پیدا کردم.
همه چیزهایی که اونا بهم گفته بودن، دروغ بود.
من فهمیدم که :
همسر شادی،نه اسمش مالمال است و نه ناصر و نه از قوم منگور.آنها فقط میخواستند من رابااستفاده ازترس،متوقف کنند.ولی نفهمیدند که من غیرت مقابله کردن با ترس را دارم،
چون هدفم پشت آن ترس بود.
من نه تنها نترسیدم، بلکه وحشی تر هم شدم،این تنها عبارتی هست که میتوانم برای خودم بکارببرم،
و من تازه فهمیدم که قدرت عشق چقدر وحشتناک و چقدر خطرناک است.
..
من تونستم بفهمم که اسم شوهر شادی،علی است .
و نه تنهااسمش،بلکه حتی فامیلیش را بدست آوردم و تمام جزئیات دیگر.
وهمچنین فهمیدم،که منزل شادی،نه در هولیرعراق است و نه درکمربندی ورودی شهر.
بلکه دقیقا برعکس بود،منزل شادی درانتهای پیرانشهربود.
در کوچه ای به نام کارگر.
فهمیدم که فرزندشادی اسمش مادیاراست،وحتی عکسش راهم بدست آوردم.
چند نکته را خلاصه وار می گویم، که...
مراسم عروسی شادی و علی،در نوروز بود.نوروز سال ۱۳۸۹
فامیلی علی را نمی گویم ولی این را می گویم که علی تنها دو ماه از من بزرگتربود.
و مادیار هم درفروردین ۱۳۹۰ به دنیا آمده است.
پلاک و شماره تلفن منزلشان رامیدانم و آنرا هم نمی گویم،چون دیگر میخوام متوقف شوم.
من بخاطررسیدن به شادی،به کلی از انسانیت خارج شده بودم.
ولی حدیثی را درمورد جداکردن زن وشوهرازهم،را شنیدم که باعث شد،من دست نگه دارم،
خداراشکر می گویم که این کار و اتفاق در زندگیم رخ داد،و من را از عواقب وحشتناکش دور نگه داشت.
اصلا انتظارچنین پایانی را نداشتم.
ولی من تمام زندگیم،یعنی دوران رابطه من و شادی و بعد از آن را به فیلم نامه ای تبدیل کرده ام تا همه نظاره گر عشق من و شادی باشند.
تاهمه بدانند،که این حق ما نبودتا ازهم جداشویم.
چرا خانواده هایمان باعث شدند،من و شادی از هم جداشویم.
فقط بانوشتن این فیلمنامه خواستم عشقم را به دنیا ثابت کنم،که ماواقعا،همدیگررادوست داشتیم.
به هر حال،امیدوارم شادی رحمانی،همیشه زندگی خوبی داشته باشی.امیدوارم خوشبخت باشی،که اگرچه تو هم به من بد کردی،
ولی مشکلی نیست،اگه همه بهم بد کردند،بدی های تو هم روش،مگر چقدربدکردی،؟
درسته زندگیم ازهم پاشید و خودمم باانواع بیماری ها جنگیدم، ولی میبینی که هنوز نفس می کشم وخدا را شکر که توانستم از عشقمان بگویم.
شادی رحمانی، عشق من،همه کسم،همنفسم،زندگیت شاد و یادت گرامی باد.
دیگر تمام شد
واین پایان نوشته های من در مورد شادی بود.
به درود تا دیار یاران،ای مهربان.
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: شادی و سعدون
گلایه
به شادی خیلی نزدیک شده ام. ولی کم کم دارم تصمیم می گیرم که از این هدفم دور شوم و دیگر دنبالش نروم
من با اون شماره ها تماس گرفتم ولی کسی کمکم نکرد که بهش برسم. حتی ازشون خواستم که حرفمو بهش برسونن ، ولی این کارم نکردند. همشون می ترسند.
نمی دونم واقعاً اونا ترسو اند یا من نترسم...!!!
اخه شوهرش از قوم منگور هست.و اونها کمی وحشی اند و حق و عدالت سرشون نمیشه.
بی خودی به هرکسی دست درازی می کنند و مزاحم مردم میشند .
مزاحم زنان می شوند حتی اگر شوهر با زنش باشد ، مرد را کتک می زنند و جلوی چشم مرد ، به زنش تجاوز می کنند. اینجا انتهای بی عدالتی است.
منگورها که دشمن مردم هستند و به کسی جز خودشون رحم نمی کنند.
ولی متعجم از اینکه شادی همیشه از کُرد بودن حرف می زد ، ولی حالا با کسی ازدواج کرده که دشمن کُردهاست.دیگر باید به چه کسی اعتماد کنم...!!
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: شادی,سعدون,شادی و سعدون,گلایه ی دل,دروغ هایی که رو شدن
سعدون و شادی
به نام خدایی که اشک را آفرید تا جزیره ی عاشق آتش نگیرد.
مهربان من؛ از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد قصه ی عشقی شیرین ،از دریا کهن سالتر و از کوه استوار تر است.
در این قسمت می خواهم ازتو بگم تاتو بشم ، ای که درتاریکی هام فقط تویی شمع
شادیِ من ، این برای توست ای مهربان. مرا به یاد می آوری؟!!
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: شادی و سعدون,سعدون و شادی,www.sahdoon.com,به دنبال شادی,نوشته برای شادی رحمانی
در حسرتم
در حسرت باتوبودن
در حسرت باتوبودن چشام هرگزنخشکید ............... حتی بعدتوهم یار،بخاطرت می کوشید
در حسرت باتو بودن دلو دادم به دریا ................هرگزنمی دونستم یه روزمیشی بی وفا
دلم رو دادم بیابونا به خاطر نامهربونی هات
درحسرت باتو بودن رو به آسمون می کردم............ دستامومی گرفتم بالا خدا خدا می کردم
درحسرت باتو بودن سرعت باد وطوفان .............جلودار من نبود واسه دوباره موندن
در حسرت باتو بودن دل ازآغوشها هم کندم ......... چه جفاهایی کشیدم ولی از تویکی دل نکندم
در حسرت باتو بودن ستاره ها رو می شمردم ................. دستمو میذاشتم روسینه قلبمو می فشردم
دوصخره با هم بودند ،هرگزجدا نشدند.................... تو بد تر ازهرسنگی بذار گوشات بشنوند
در حسرت با تو بودن اشکای زیادی ریختم.................هنوز برام سواله چرا نموندی پیشم
درحسرت با تو بودن تا هم اکنون می شتافتم ................. در حسرت باتو بودن قلبمومی شکافم
درحسرت با تو بودن یه دیوانه و روانی ام................ لحظه های باهم بودن آرام و مهتابی ان
در حسرت با او بودن هنوز عاشقم ای عاشقان............ در حسرت با تو بودن گمگشته ای یم درکهکشان
درحسرت با تو بودن اشک چشمانم خونه............. در حسرت با تو بودن همیشه دلم اینا رو می خونه
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: متنهای عاشقانه,شادی رحمانی,احساس,sahdoon,سعدون,www.sahdoon.com
احساس
یه روز واسم پیام فرستاد و گفت :
خنده را به گریه بفروش که خراب خنده هاتم
هنوز مثل قدیما هوادار چشاتم...
از اون لحظه که خوندمش، یه حس و حال خاص بهم رو کرد.
چند ماهی بیشتر، از اون موضوع نگذشته بود که گفت:
توچراهمیشه می خندیُ من اینجا دارم جون میدم و تو...
راستش طفلکی حق داشت آخه نمی دونست که من خیلی وقت بود بی جون شده بودم
تموم خنده هام؛ صدای بغض تو گلوم بود:، من فقط وانمود می کردم که دارم می خندم
گفتم گریه را به خنده بفروش که خراب خنده هاتم.
گفت یعنی چی؟!
منظورت چیه ؟
گفتم هیچی مهربون، یه دفه یاد حرفای تو افتادم
گفت من مث تو نیستم...
که همه چی رو سرسرکی بگیرم،،،..
تو بی خیال باشی و من به خاطرت جون بدم
احساس کردم، حرفای ناگفته داره ، و اینا بهونه ست!
گفتم حرفتو بزن ؟
گفت
و گفت که...:
دیگه حرفی ندارم.آری...
رابطه ما بدون حرف تمام شد.
تنها بهانه اش گریه های زیر پلک خنده هایم بود.
اون ازم خواسته بود...!
اون ازم خواسته بود که گریه را به خنده بفروشم.
بخدا قسم بخاطر اون از گریه هایم گذشتم
.
.
ولی اکنون در زیر گریه هایم می خندم.
به عروسک بودنم می خندم
.
شاید واسه این ازم خواسته بود که گریه نکنم تا بعداً به خنده هایم گیر دهد.
از اون لحظه به بعد بود که گفتم::..
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب :
برچسب ها: ناگفته ها,خاطرات,سعدون,www.sahdoon.com,شادی,پیرانشهری ها,مهاباد
